
.....عشق از نگاه كودكان.....
از زماني كه مادر بزرگم دچار ارتروز شد ديگر نمي توانست خم شود و ناخنهاي پايش را لاك بزند...
از ان به بعد هميشه پدر بزرگم براي او اين كار را انجام ميداد....حتي وقتي كه دستهاي خودش هم ارتروز شد......اين عشق است.....
.....8 ساله....
وقتي كسي شما را عاشقانه دوست ميدارد...شيوه ي بيان اسم شما در صداي او متفاوت است و تو ميداني كه نامت در لبهاي او ايمن است....
...4 ساله...
عشق يعني ان هنگامي كه براي خوردن غذا با كسي بيرون ميروي و بيشتر چيپس خود را به او ميدهي ...بدون انكه توقع متقابلي داشته باشي.......
...6 ساله....
عشق ان چيزي است كه در اوج خستگي...لبخند را به لبانت مياورد........
...4 ساله....
عشق يعني ان زماني كه مامان براي بابا قهوه درست ميكند و براي اطمينان از خوبي طعمش كمي از ان را مينوشد......
...7 ساله...
عشق ان زماني است كه به شخصي ميگويي از لباسش خوشت امده و او از ان پس هر روز ان را ميپوشد..!!
...7 ساله....
عشق يعني ان زماني كه مامان بهترين تكه ي مرغ را براي بابا ميگذارد....!!
...5 ساله....
هر كدوم از ما ممكنه كه تا حالا يه سوتيهايي داده باشيم كه بد رقم باعث خجالتمون شده ....
حالا من ميخوام يه چند تا سوتي باحال واستون بذارم.....
خدااااااااااا وكيلي نظر رو يادت نره.......
اگه شما هم سوتي داشتين ميتونين واسم نظر خصوصي بذارين تا با اسم خودتون بذارمش تو وبلاگ...
براي رفتن به دانشگاه سوار تاكسي شدم كه اواسط راه راننده توقف كرد و يه پسر 25-26 ساله سوار شد و
كنار من نشست.نگاهم مستقيما به جلو خيره شده بود كه خيلي ارون گفت:كجا ميتونم ببينمت؟!
توجهي نكردم.....دوباره تكرار كرد و گفت:چرا جواب منو نميدي؟
عصباني شدم و چشم غره اي به او رفتم.اهميتي نداد و گفت:دست از لجبازي بردار و ....
من كه به شدت از كوره در رفته بودم از راننده خواستم بايسته تا من پياده بشم .
اول اون پياده شد. همين طور كه داشتم بعد از اون از ماشين پياده ميشدم,گفتم:پسره ي عوضي بي شعور...
كه يكهو خشكم زد.......اون هندز فري موبايلش رو از گوشيش در اورد و گفت:خانم شما چيزي گفتين؟
و من كه ديگه ماندن رو جايز ندونستم خيلي زود از اونجا دور شدم.....
مهناز . ش از چالوس
در ايستگاه اتوبوس دانشگاه منتظر اتو بوس ايستاده بودم . غير از من 30-40 دختر و پسر دانشجوي ديگه هم منتظر اتوبوس بودند.انگار قحطي اتوبوس اومده بود.
بالاخره بعد از كلي انتظار كشيدن يه اتوبوس امد و تقريبا 200 متري جلوتر ايستاد.
من كه خيلي عجله داشتم به سمت اتوبوس دويدم.
همين كه به اتوبوس رسيدم ...راننده دنده عقب گرفت و برگشت تا به صف رسيد......
من هم براي اينكه ضايع نشم به دويدن خود ادامه دادم و بعد هم مجبور شدم با تاكسي در بست به دانشگاه برم..
حسين.رضايي از ياسوج
يه روز كه به يك مهماني دعوت شده بوديم در ميان جمع به خانمي بر خوردم كه با گرمي و صميميت خاصي احوالپرسي ميكرد...با وجود انكه او را نشناختم من هم با گشاده رويي پاسخش را دادم كه ديدم براي روبوسي به سمت من مي ايد.......
متقابلا جلو رفتم كه ناگهان ديدم ان خانم از كنار من رد شد و با فردي كع پشت سر من بود روبوسي كرد.....
مات و مبهوت به ان دو زل زدم و از خجالت اب شدم......
ز.ب از تهران
به اتفاق خانواده به خواستگاري همسرم رفته بوديم .بعد از كمي صحبت كردن عروس خانم چاي اوردند...
هنگام خوردن چاي انگشتم داخل دسته ي فنجان گير كرد.
هر كاري كردم نتونستم ان را بيرون بياورم .
بعد از تمام شدن چاي نگاهي به دور و بر خود انداختم و وقتي كه متوجه شدم كه كسي حواسش به من نيست دستم را در جيبم گذاشتم.....زماني كه عروس خانم مشغول جمع كردن فنجانها شد ند ديدند كه يكي از انها كم است.....رنگم كاملا پريده بود....مجبور شدم كه قضيه رو براي مادرم تعريف كنم.....
او هم خنديد و جريان را براي بقيه تعريف كرد.....
همسرم كه خدا خيرش دهد يك ظرف اب و صابون اورد و من هم توانستم انگشتم رو خارج كنم...
هنوز با وجود انكه مدتها از اين موضوع ميگذرد هربار كه به ياد ان موضوع ميافتيم نميتوانيم جلوي خنده ي خودمان را بگيريم.....
بي نام.....
هر وقت كه من وخواهرم با هم شوخي ميكنيم اگر هر يك از ما چيزي به ديگري بگويد او در جواب ميگويد:"عمته"......هفته ي گذشته عمه ام به منزل ما امد .همگي به اتاق عمه مشغول خوردن چاي بوديم
كه خواهرم در ميتن حرفهايش به من گفت:كه خيلي چاق شدي.....
من هم چون به اين كلمه خيلي حساس بودم رو به او كردم و گفتم:"چاق اون عمه ي خپلته"
غافل از اينكه عمه مان بغل دستمان نشسته بود.......


